تبليغاتX
تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
جمعه 29 دی1385


سلام!

 تنها چیزی که فکر میکنم با احساسم همخونی داره همینه که مینویسم!!!!

خوب من نمیدونم مال کیه...از دوستم گرفته بودمش!!!!!

پای من خسته از این رفتن بود...

                                           قصه ام، قصه ی دل کندن بود...

دل به هر کس که سپردم ،دیدم:

                                          راهش افسوس! جدا از من بود...  

مثل صخره که ویران نشود از باران

                                           گریه هم عقده ی ما را نگشود...

آخر قصه ی من مثل همه...

                                           گم شدن در نفس یار نبود...!!!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : مریم
پنجشنبه 21 دی1385


سلام!!!!

خوب من امروز اومدم که چی کار کنم!؟!؟!؟

که توی مسابقه شرکت کنم....البته باید هفته ی پیش این کارو میکردم ولی خوب چون موضوع رو نگرفته بودم که از چه قراره...یه چیز دیگه آپیدم!

حالا خیلی مهم نیست...

بریم سر خصوصیات::::

 

۱. به خدا و کمک هایی که در همه ی شرایط بهم میکنه ایمان دارم...و به اینکه هیچ کاریش بی حکمت نیست...خیلی هم دوسش دارم...چون هر چی دارم از اونه و اون تنها کسیه که هیچ وقت تنهام نمیزاره...حتی اگه همه برن اون بازم هست..!

۲.از حسادت متنفرم....و تا جایی که یادمه هیچ وقت طوری حسودیم نشده که آتیش بگیرم!!! مثلا" اگه چیزی یا کسی قشنگ باشه خوب قشنگه دیگه...اینکه حسودی نداره که چرا من نیستم یا چرا من همچین چیزی ندارم و....!!!یا اینکه کسی توانایی انجام کاریو داشته باشه که من ندارم...به جاش منم یه قابلیت هایی دارم که اون نداره!!!

۳.اصلا" کینه ای نیستم...ولی اگه یکی یه بار بهم نارو زد یا دروغ گفت یا....دیگه نمیتونم  بهش اعتماد کنم.

۴.احساس میکنم همه ی آدما رو دوست دارم...شاید مسخره باشه ولی مثلا" وقتی تو خیابون میبینم  یه زنی یا یه مردی(حالا زیاد فرق نداره) میوه خریده و داره میره خونش وقتی به عشقی فکر میکنم که باعث انجام این کار شده..عشق به بچه هاش..عشق به خانوادش و..... احساس میکنم که چقدر دوست داشتنیه!!!

۵.عاشق سکوت،آرامش و تنهایی شبم....به نظرم مقدس ترین زما برای فکر کردن به خدا و خوبیاش یا مسائل خوب دیگس!!!!

 

خوب اینم ۵  تا ویژگیه ما...

من کسیو دعوت نمیکنم...ولی خوب هر کی دلش بخواد میتونه شرکت کنه دیگه...

در ضمن ممنون از دوستانی که منو دعوت کرده بودن!!!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:8 توسط : مریم
پنجشنبه 14 دی1385


 

چشم از پنجره

 به وسعت شب دوخته ام...

و به چشمان تو می اندیشم...

پیش از آنی که سحر...

رنگ چشمان تو را پاک کند!!!

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:47 توسط : مریم
چهارشنبه 6 دی1385


سلام....

این دفعه میخوام یه جورایی متفاوت بنویسم....

بیشتر به درد پسرا میخوره...البته خوب به درد همه میخوره....

 

وقتی خدا آدم و حوا را آفرید،آن ها را گفت حال مراقب یکدیگر باشید.پس از یک هفته آدم  به در گاه خدا بازگشت و گفت:"خدایا این چیست آفریدی؟امانم را بریده.دائم نوازش میخواهد،یک لحظه رهایم نمیکند،کارش گریه است و دائم هدایای زیبا میخواهد.لطفی کن و او را بازستان."

خداوند گفت:"تو راز را نمیدانی، ولی باشد." و زن را پس گرفت.

پس چون سه روز گذشت،آدم به درگاه خدا رفت و گفت:"خدایا تنها شدم،یادم می آید چگونه برایم میرقصیدو مرا میخنداند،تنش مایه ی آرامش جسم بود و لبخندش مایه ی آرامش روحم.عنایتی کن و او را باز پس ده."و خداوند زن را به او پس داد.

چون روز تمام شد،آدم از حوا فاصله گرفت و گفت:"خدایا هر چه فکر میکنم میبینم ضررش بیش تر از منفعتش است،او را باز پس گیر."

خداوند گفت:"هر چه میخواهی به خود او بگو."

آدم گفت:"ولی من نمیتوانم با او زندگی کنم."

خداوند گفت:"بدون او هم نمیتوانی زندگی کنی."

پس آدم نگاهی به حوا کرد و گفت:"عزیزم همان دور بایست و لبخند بزن تا فرشته ای که از تو در ذهن خود ساخته ام تبدیل به اهریمن نشود."

<<بر گرفته از متن سانسکریت>>

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:24 توسط : مریم

RSS

تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی