پنجشنبه 26 مرداد1385
چرا توی نقاشی ها بی خودی سایه میزنی؟!
این همه حرفخوب داریم...حرف گلایه میزنی!
اگه منو دوست نداری..راحت اینو بهم بگو!!!!!!!!!!
چرا با حرفات و نگات،بهم کنایه میزنی؟!
ننگ بر کسی که یک بار مرا فریب میدهد...و ننگ بر من باد که دوباره فریب او را بخورم!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:56 توسط : مریم
جمعه 13 مرداد1385
این منما!
دست ....دست....دست...
دو شنبه ی این هفته تولد من است!!!!!!!!!

البته واسه من که فرقی نداره..گفتم شما خوش حال بشد


حالا گذشته از شوخی خداییش واسه من فرقی نداره ...اینم دوستم گفت بنویس تولدته نوشتم...جونه شما راست میگم
!!!!
حالا دیگه بسه...چیز دیگه ای به خاطرم نمیرسه تا بگم!!!!
فقط یه شعر کوتاه از فروغ مینویسم...حالا نمیدونم شنیده باشینش یا نه!!!
هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
به سراغ من اگر آمدی...
ای مهربان!
برای من چراغ بیار
و یک دریچه که از آن...
به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم!
کسایی که داوطلبن کادو بدن...همین واسه من غنیمته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاد و موفق باشید!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:17 توسط : مریم