پنجشنبه 24 فروردین1385
با نام او! با یاد او!
الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست،تو دستم گیر که جز تو پناهم نیست!!!
الهی دستم گیر که دستاویز ندارم،و عزرم بپذیر که پای گریز ندارم!!!
باز هم دلتنگی از آن سر دنیا به سراغ من آمده است
نمیدانم!نمیدانم!
به او چه بگویم!
بگویم دوست!بگویم آشنا یا بگویم دشمن!
ویا
چگونه از او بخواهم رهایم کند...
یا حداقل از این تنگ ترش نکند.
شب که می آید اشک های من
سرازیر میشوند!
و من باور ندارم خنده ی ماه و ستاره را
ومن باور ندارم رفاقت خط های سپید جاده را!!!
((غزال افشار))
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:27 توسط : مریم
یکشنبه 13 فروردین1385
به به سلام!!!میبینم که دیگه عیدم تموم شدو باید دوباره بریم سر درس و مشقمون

(چه مصیبتی).........اما من ناراحت نیستم

!!!!!
ولی خدائیش عید باحالی بودا....با این که برای اولین بار جایی نرفتم(مسافرت) ولی بهم خیلی خوش گذشت مخصوصا" دیشب
....حالا از این حرفا بگذریم از هفته ی دیگه از دماغمون در میارن...امتحانا و ...............................................
حالا یه تیکه از شعر ((مسافر)) سهراب و میام ...به نظر من که خیلی باحال ....اونایی هم که حال نمیکنن به بزرگی خودشون ببخشن دیگه...........................
-خوشا به حال گیاهان که عاشق نور اند
و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست.
-نه،وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
-غرق ابهامند.
-نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیز اند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
واو و ثانیه ها روی نور می خوابند.
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند.
و خوب می دانند
که هیچماهی هرگز
هزارو یک گره ی رود خانه را نگشود.
و نیمه شب ها،با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه میگردند
و تا تجلی اعجاب پیش میرانند.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:13 توسط : مریم
پنجشنبه 3 فروردین1385

سلام!!!!این دفعه بیش تر از یه کم دیر کردم
خوب حالا اشکالی نداره!!!!!!!!!!!!!!۳روز گذشته اما


عیدتون مبارک

دیگه چیز خاصی ندارم بگم فقط یه تیکه شعر از کتاب نمیدونم ادبیات سال چندم......خواهرم مینویسم..!!!من که خیلی این یه تیکشو دوست دارم!!!
زمین به ما آموخت:
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم!
مگر کم از خاکیم؟!
نفس کشید زمین! ما چرا نفس نکشیم؟!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:47 توسط : مریم