دوستای گلم اول از همه سلام!!!میبینم که ۴شنبه سوری نزدیکه و عشق و حال و این جور چیزا دیگه....برید حال کنید اما مواظب باشید نترکین
!!!!
در مورد مطلب قبلیم میخوام بگم...سوءتفاهم نشه من نه عاشقم نه چیزی تو این مایه ها...به قول یه شعر دیگه که اونم از دفتر دلبندم نوشتم
میگه که:
این زندگی غم زده غیر از قفسی نیست
تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست
انقدر نپرسین کجا رفت و کی آمد؟!
اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست...!
ودیگه اینکه من از اینکه از وبلاگم یا خودم یا هر چیز دیگه ای که به من مربوط بشه انتقاد کنید اصلا" ناراحت نمیشم...(البته اگه بدونم از روی علاقه و دوست داشتن و دوستییه)خلاصه اینکه دوست دارم نظر واقعیتونو بگید...مثلا" اگه وبلاگ من خیلی هم زشت باشه ولی بگن قشنگ خوب من میگم قشنگه دیگه پس هیچ سعیی هم تو تغییر دادنش نمیکنم دیگه!!!راستش به قول جبران خلیل جبران ما عادت کردیم از دیدن کسانی که کارمونو ستایش میکنن لذت ببریم...اما خوب باید قبول کنیم که کارمون هم همیشه قابل ستایش نیست...بازم از همتون ممنونم!!!
حالا دیگه از این چیزا بگذ ریم نوبت شعر اصلیه:
از بیم و امیدو امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه میخواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بی کرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده میگویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوش تر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه ی آتشین او خوش تر
پنداشت اگر شبی به سر مستی
در دامن عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شای که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده در شادی و سرورم را
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تأمل گفت:
((او یک زن ساده لوح عادی بود))
میسوزم از این دو رویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم
رو،پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق تو را به هیچ نشمارد
آن یکر داغ و دردمندت را
با مهر بروی سینه نفشارد
عشقی که تو را نثاره ره کردم
در سینه ی دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستوجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ی دیدار
دنبال تو در به در نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اتاقک خاموش
بی چاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمیدوزم
وان آه نهان به لب نمیرانم
ای زن که دلی پر از وفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز!
((فروغ فرخ زاد))
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:21 توسط : مریم
....حالا زیاد مهم نیست...از اونایی که اومدن و من نتونستم زود تر از این برم بهشون سر بزنم معذرت میخوام....خلاصه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید!!!حالا یه شعر باحال(از نظر من) براتون مینویسم که حالشو ببرین...اینو تا جایی که یادمه از دفتر دلبندم

