تبليغاتX
تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
یکشنبه 29 اردیبهشت1387


سلام!!

ببینین امروز چه روزیه؟؟

زالزلیه من سه سالش تموم میشه میره توی چهار سال!

درسته که دیگه زیاد توش نمینویسم ولی هنوز تولدش یادمه!

سه سال تموم شد...

سه سال گذشت!

چه چیزائی رو با چه احساسائی و با چه فکرائی توش نوشتم!

با فکر کسانی که اومدنو رفتن!

انقدر دور شدن که دیگه به ندرت توی خیالم پا میذارن!

سه سال گذشت...پر از خاطره...پر از تجربه...پر از زندگی!

سه سال از شروعمون دور و به انتهامو نزدیک شدیم!

باشه که انتهاشم مثل شروعش قشنگ باشه...

باشه که از اتمام کار راضی و خوشنود باشیم

باشه که سربلندو رستگار باشیم!

با آرزوی بهترین ها بدرود!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:30 توسط : مریم
چهارشنبه 10 بهمن1386
ببار ای...

و من اعتماد نمیکنم بر بوسه ای که بر بند انگشتانم زده میشود...

حتی اگر به پای عشق غرق در مرگ شوم!

تو میدانی و من میدانم

غرق میشویم اگر اعتماد دهیم!

نابود میشویم اگر اعتماد کنیم!

پس به چشمان زیبایت اعتماد نکن

جز برای دیدن...

دیدن نامهربانی کسانی که زندگی از تو می ربایند!

کسانی که دوستت دارم را ارزش نمیدانند و فقط بر لبانشان جاریست!

برای نامردان...

ببار ای ابر...

ببار ای اشک!

برای این خسته تن زخمی ببار!

و گونه هایم را گرمائی تازه بخشا تا فراموش کند نفس نا مهربان را!

و من اعتماد نمیکنم بر...

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:5 توسط : مریم
شنبه 29 دی1386
زندان زندگی!

سلام!!!

بعد از چند وقت؟؟؟

خیلی وقته...ولی دوباره میخوام بنویسم...

اونائی که حرف دلمه!!!

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم!

در آستان مرگ که زندان زندگی است

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم!

<<شهریار>> 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:19 توسط : مریم
چهارشنبه 11 مهر1386


در عشق اگر عذاب دنیا بکشی...

با اشک ،به دیده طرح دریا بکشی...

تا خلوت من هزار غربت باقیست...

تنها نشدی که درد تنها بکشی!!!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:28 توسط : مریم
جمعه 9 شهریور1386
فتح باغ

 

 

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی، پهنای افق را پیمود

خبر ما را با باد خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند. اما من و تو

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوش بخت منست

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو!

و صمیمیت تن هامان، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟!

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب ساکت و سرد سیمرغان،

ره یافته ام!

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

 

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر نور و نسیم

بر فراز شب ها ساخته اند

 

به چمن زار بیا

به چمن زار بزرگ

و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم

هم چنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوتر های معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند.

 

<<فروغ  فرخ زاد>>


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:49 توسط : مریم
جمعه 12 مرداد1386


سلام!

میخوام یه چیزی بنویسم...که خیلی دوسش دارم از طرف خودمم هست....

البته من که نگفتم...اول کتاب شعرای مریم حیدر زاده بود....

قدیمیه شایدم شنیده باشین...ولی مهم نیست...مهم اینه که قشنگه و دوسش دارم!!!

همه را...

همه را دوست میدارم....

هم او را که ما را می بیند و انگار نمیبیند

هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم!

هم او را که خداحافظ ما را می شنود،و نمی شنود و بالا می رود...

هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا!

هم او را که می گفت با هم باشیم...

که گفت:با تو،با هم و با اوئیم!

حتی هم او!!!

گر چه می دانستیم که او با خودِ خود هم نیست!

چه رسد با منِ من...!

چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نا مراد

 با او همه به سر شد!

همه را دوست می دارم!

حتی پاره های تنم را که خطا ها

و پریشانی های مرا در میگذرند و می بخشند!

محض رضای گلی که بو و عطر و لحن قشنگ مریم دارد...

همه را دوست داشته باشیم...!!!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:45 توسط : مریم
پنجشنبه 21 تیر1386


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان!

                   اما به قدر فهم تو کوچک میشود!

                            و به قدر نیاز تو فرود می آید!

                                    و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!

                                           و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!

یتیمان را پدر میشود و مادر...

محتاجان برادری را برادر میشود...

عقیمان را طفل میشود!

نا امیدان را امید میشود!

گمگشتگان را راه میشود!

در تاریکی ماندگان را نور میشود...

رزمندگان را شمشیر میشود!

پیران را عصا میشود!

محتاجان به عشق را عشق میشود...!!!

خداوند همه چیز میشود...همه کس را...!

به شرط اعتقاد...

   به شرط پاکی دل...

      به شرط طهارت روح...

         به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا

      و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف!

                و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...!

                    و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!

                        و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند!

در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند!

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود؟!؟!؟

 

<<ملاصدرا>>

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:33 توسط : مریم
چهارشنبه 13 تیر1386


یه شعره که خیلی دوسش دارم....یکی تو کامنتام گذاشته بود...

اون اولا که اینجا را افتاده بود....یادم نیست کی بود...حالم نداشتم بگردم!!!

چراغ ها...

صدای ماشین ها...

بوق ها....

سکوت شب را میشکند...

و از یادمان میبرد که شب رازی داشت

که در سکوتش پنهان میکرد...

حال دیگر سکوتی نیست!

رازی هم اگر باشد...

راز داری نیست!!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:46 توسط : مریم
سه شنبه 29 خرداد1386


مردان و زنان در ابتدای خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بودند!

کوتاه قد،دارای یک بدن و یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی مینگریست!

انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند...دو جنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا!

ولی خدایان یونان حسادت میکردند...!

آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد بیش تر کار میکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دراد حمله کردن به او کار دشواریست!

با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل،ایستادن، و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت!

خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا،نیازی به حضور دیگری نبود!

زئوس خدای ارشد آلپ،به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد!

صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد!

و به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند....این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ساکنان را گمراه و ضعیف کرد!

دلیل آن این است که در حال حاضر  همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود میگردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار،نیروی گذشته،قدرت پرهیز از خیانت،مقاومت،تحمل،و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند!

ما این در آغوش گرفتن را که،یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج می نامیم!!!

<<افلاطون>>

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:58 توسط : مریم
جمعه 18 خرداد1386


گاهی اوقات فکر میکنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است!

اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند!

یک مسئله ای هست که هیچ کارش نمیتوان کرد...

حتی نمیشود برای از میان بردنش مبارزه کرد!

فایده ای ندارد...

باید باشد!

خیلی هم خوب است!!!!

<<فروغ>>


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:27 توسط : مریم

RSS

تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی